زين العابدين شيروانى
7
بستان السياحه ( فارسي )
قاعده نديدهايم و امرى كه مرضى ما نباشد نيز نشنيدهايم امّا چون با فنا دوستى دارى و با نيستى راه اتّحاد مىسپارى ما را طاقت ديدن آن نيست كه اينكونه با فنا مصادقت نمائى و بر روى نيستى ابواب مصاحبت كشائى ما را با فنا الفتى و با نيستى محبّتى نيست به سكه در خيال فنا و نيستى هستى يكباره رشته الفت و اتّحاد ما را كسستى تو با فنا چنان ميل و محبّت دارى كه از صحبت ما هيچكونه ياد نمىآرى و با نيستى چنان درساخته كه بالمرّه حقوق ما را در قفا انداخته اكرچه به ظاهر با ما صحبت مىدارى امّا در باطن با فنا رفيق و با نيستى يارى زبدهء مطلب ما اين و مقصد اخوان صفا همين است كه اكر خواهى با فنا دوستى كنى و با نيستى دم مودّت زنى از موافقت تو دورى خواهيم كزيد و بكرد مرافقت تو نخواهيم كرديد بعد از اين مهتاب كز مكن و اكر فى المثل داود باشى و زبور مودّت براى ما خوانى آهن سرد كوبيده و اكر سليمان كردى و به زبان مرغان حرف محبّت كوئى باد پيموده و اكر مانند موسى در طور و داد تورية اتحاد و خوانى يقين دان كه در تيه صحبت ما سركردانى و اكر چون خضر بما علم لدنّى درس كوئى عاقبت از تو مفارقت خواهيم كرد و اكر سامرى صفت صد حيله كنى با وجود فنا و نيستى ما را به تو آشنائى نخواهد بود و اكر مانند بنى اسرائيل هزار حجّة نمائى از ما صداقت مشاهده نخواهى نمود و اكر مسيحوار احياى اموات كنى و معدوم را موجود سازى نفس تو با ما كاركر نخواهد آمد و اكر بسان هاروت و ماروت ساحرى و جادوكرى نمائى به افسون و نيرنك تو رام نخواهيم شد كفتم اى صدق تو مرا راست كوئى چرا از طريق راستى عدول مىكنى و سخنان دور از كار مىزنى اكر مراد تو از نيستى فقر ظاهر و افلاس صورى است اين عيب نباشد زيرا كه زمرهء انبيا و اوصياء فقر صورى داشتهاند و اين دنياى فانى را با اهل آن كذاشتهاند فخر كائنات الفقر فخرى كفت و درّ انا مسكين جالس مسكينا سفت ملك و مال و عظمت و جلال دنيا نقش عاريتى است و در عاريت دل بستن نه شيوهء صاحب فطانت تو كتب اخبار بسيار ديده و روش اهل سلوك بسيار شنيدهء اكثر ايشان فقير بودهاند و با ضيق معاش زندكانى نمودهاند اين چه شماتت و ملامت است كه مىنمائى و زبان اعتراض بر من مىكشائى و اكر مقصد تو از فناء ذهول از ما سوى و ملازمت دركاه است در اين نيز اعتراض نيست چه كه تو و رفقاى تو مانند علم و حلم و صبر و كرم و عدل و عفو و جلال و جمال و امثالهم كه بسان شعاع خورشيد كه ملازم او باشد پيوسته بندكان آن آستان مىباشيد آنى و زمانى از ملازمت حضرت مقدّسه دورى نمىنمائيد و با كسى معاشرت و مجالست نمىكنيد و اكر كنيد بر سبيل عاريت خواهد بود و صحبت شما با امثال ما مثل دو ميخ آهن مىباشد كه با ريسمان بندند و چون ريسمان را باز كنند از يكديكر جدا شوند و عاقبت از هم مفارقت نمايند امّا اكر شخصى ملازم اندركاه شود و بندكى ان عتبه را وجه همّت سازد و در خدمت يكدل و يكجهت كردد و مانند شما وقتى از اوقات از آن حضرت مقدّسه غفلت نورزد و آن كعبه را همواره قبله مراد خود كرداند در اين وقت يقين است كه شما با آنكس يكدل و يكزبان خواهيد بود و ابواب مصادقت بر روى او خواهيد كشود و در استرضاى خاطر او سعى بليغ خواهيد نمود مانند كسى كه قرب سلطان حاصل كند و در نزد پادشاهى مقرّب كردد بر همكنان ظاهر است كه امراى دولت و امناى حضرت شاه بدان مقرب تقرب جويند و جز به مرادان مقرّب سخن نكويند و در هر حال آنكس را معزّز و محترم دارند و از لوازم خدمتكزارى و جانسپارى دقيقه مهمل نكذارند چون اين معنى را دانستم لاجرم رشته الفت را از شما كسستم و به آن دركاه عزّت پناه پيوستم بيت نيست شو تا هستيت از پى رسد * تا كه هستى هست در تو كى رسد تا نكردى محو در ظلّ فنا * كى رسد اثبات از عزّ بقا مكر من طالب چرب و شيرين و جامهاى رنكين بودم كه با شما معاشرت و مجالست نمودم و يا بسبب اعتبار روزكار